محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

701

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

اندر نامهاى خداى است و اندر انجيل است ، و ليكن ترسم كه ترا بياموزم احتمال نتوانى كردن كه تو كودكى و جوانى ، باشد كه خداى را به چيزى ناپسند بخوانى و هلاك شوى . عبد الله بن تامر چون از فيمون نوميد شد ، به خانه اندر بنشست تنها و حيلت كرد ، و از وى شنيده بود كه اگر نام بزرگ خداى اندر آتش اندازى نسوزد . بنشست و هر چه اندر انجيل نام خداى بود همه بيرون كرد و جايى بر نبشت . پس هر نامى بر يكى چوب نبشت و به آتش اندر كرد . آن همه چوبها بسوخت مگر يك چوب كه نام بزرگ آنجا نبشته بود . عبد الله بن تامر بدانست كه آن نام بزرگ خداى است ، برفت و فيمون را بگفت كه من چنين كردم . گفت : اى پسر ! اكنون كه يافتى نگاه دار تا هلاك نشوى ، و خداى را عزّ و جلّ بدان نام بر معصيتى نخوانى يا بر ناشايستى كه ناپسند خداى است . پس چون فيمون بمرد ، عبد الله به جاى وى اندر ميان نجران همى بود و دين عيسى به پاى همى داشت ، و هر بيمار و نابينا كه پيش وى آمدى ، خداى را عزّ و جلّ بدان نام همى خواندى ، درست شدى ، و ترسايى به نجران اندر محكم شد و چنان استوار شد كه به حدّ نجران كسى نهشتندى كه بجز ترسايى كردى ، و هر كه اندر نجران آمدى ، يا ترسا شدى يا بكشتندى . پس مردى از جهودان يمن با دو پسر به زمين نجران آمدند . او را با آن پسران بگرفتند و گفتند : ترسا شويد يا نه هر سه را بكشيم . و او از زمين يمن بود از پادشاهى ذو نواس . پسران ترسا نشدند و هر دو را بكشتند ، و پدر به دين ترسايى اندر شد ، او را نكشتند و دست باز داشتند . پس وى آن بازرگانى خويش تمام كرد كه از بهر آن آمده بود ، و برفت و به يمن باز شد و به جهودى بازگشت و پيش ذو نواس رفت و خبر اهل نجران و قصّهء ايشان بگفت و از آن پسران خويش را . پس ملك ذو نواس خشم گرفت و سوگند خورد به تورات و دين موسى كه من سپاه برم به زمين نجران و كليساهاشان ويران كنم و چليپاهاشان بشكنم ، و هر كه از ترسايى باز نگردد و به دين جهودى اندر نيايد ، او را به آتش بسوزم ، و با پنجاه هزار مرد از يمن آمد و روى به نجران نهاد ، و تورات با خويشتن ببردند . پس ايشان را اخدود بكند و به آتش